عشقه بی پایان
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من

نیما رو به مادرش میکنه میگه چشم
ندا هم که خیلی خسته بود میگه مامان ببخشید من خیلی خسته م برم 
نیما میگه البته خواهرم نه اینکه کم تو شهربازی شیطنت کردی برو بخواب تا فردا نگی خسته م همه کارو گردنه من بندازی
ندا با اخم رو به نیما میکنه نه اینکه خودت کیف نکردی و چجور از ترس میچسبیدی به نسرین 
مگه من گفتم همراهه منو نسرین بیای خب تو میترسیدی 
اما منو نسرینو که دیدی ذوق زده بودم
حالا میخوای همه ماجرا رو با همین خستگیم برای مامان بگم یا برم بخوابم
یهو مادرش میخنده و میگه نه دخترم برو قربونت
نیما میگه خواهرجان من تسلیمم حق باتوعه
یهو قاط میزنی خطرناک میشیا
خدا به داده همسرت برسه که معلوم نیست چه بلایی میخوای سرش بیاری
ندا تا خواست چیزی بگه که نیما سریع دستشو میبره بالا و میگه بله بله حق باتوعه برو بخواب تا بقیه رو لو ندادی
دیگه خوده ندا هم با این حرفش خنده ش گرفته بود مادرش هم با کل کل ایندوتا میخندید و میگفت بچه ها برین دیگه 
خیلی کار داریم صبح خواب میمونین
راستی نیما جان  به عمو آرش ت دوباره خبر بده تا جایی که یادمه کمی فراموش کار میشه وقتی ذوق زده ست 
نیما چشمی گفت و سمت اتاق رفت و چون عمو آرش شماره خودشو بهش داده بود اونم قبل از خواب برای عمو آرش اسمس داد و بعدش خوابید و ندا هم گفت مامان کاری نداری من برم
برو دخترم شبت خوش .... ندا هم میاد گونه مادرشو میبوسه میگه شبت خوش مامان جون بعد سمته اتاقش میره و قبل از اینکه بره داخل رو به مادرش میکنه میگه
مامان زیاد فکر نکنیا بخواب تا برای فردا آماده باشیم
مادرشم لبخندی میزنه میگه باشه دخترم برو بخواب
ندا هم لبخندی میزنه و شب بخیری میگه و میره میخوابه.
صبح نیما زودتر از ندا بیدار میشه سمته آشپزخونه میره به مادرش سلام میکنه و تو همین میون زنگ آیفن زده میشه و نیما رو به مادرش میگه عمو رحیم اینا هستن
با دسته پر هم اومدن خونمون
مادرش لبخند میزنه میگه در و باز کن تا کی میخوای خانواده نامزده تو پشت در نگه داشته باشی
نیما میگه وای یادم رفت
دکمه آیفن و میزنه و اولین نفر نسرین وارد میشه سلام  میکنه و بعدش خواهراشو مادرش واردش میشنو سلام و احوال پرسی میکنن و بعد عمو رحیم با یاالله وارد خونه میشه و سلام میکنه و نیما و مادرش هم جوابشونو یکی یکی میدونو احوال پرسی میکنن و نسرین رو به الناز خانوم میکنه میگه خاله پس ندایی کو
نیما هم با شیطنت میگه تو اتاقش و خوابه
نسرین یه با اجازه ای میگه و سمت اتاقه ندا میره

ادامه.... 28




نوع مطلب : داستان عشقه بی پایان، 
برچسب ها : داستان کوتاه، عشقه بی پایان، banoo64،
لینک های مرتبط :
          
دوشنبه 8 بهمن 1397

تو راهه برگشت به خونه نسرین از ندا و نیما و خاله خداحافظی میکنه و  سوار ماشین میشه و بعد همه خانواده سوار میشن و عمو رحیم قبل از سوار شدن رو به الناز خانوم میکنه میگه خواهرم فردا میام کمکت و نگرانه چیزی نباش
الناز خانوم هم رو به عمو رحیم و راحله میکنه ممنونم ازتون پس صبح منتظرشماها هستم که دور هم باشیم , اونا هم گفتن باشه و سوار شدنو رفتن
نیما رو به ندا و مادرش میکنه میگه سوارشین تا زود خونه بریمو کمی استراحت کنیم و فردا کلی کار داریم اونا هم چشمی گفتن و  سوار ماشین شدنو سمته خونه حرکت کردن
تو راهه خونه الناز رو به نیما میکنه و میگه نیما جان چرا از نسرین نخواستی با تو بیاد
نیما خجالت میکشه و میگه روم نشد بگم , بذار فردا اونوقت که عمو آرش اینا بیان و حرف خواستگاری رو میگم پیش بکشه که رسمی بشه و منم خیالم راحت بشه
راستش امشب همه چی یهویی شد و لذت خواستگاری از بین رفت
مادرش دستشو رو سره پسرش میکشه و میگه عینه پدرتی نیمای من
اونم خیلی وظیفه شناس بوده .. ندا میگه پس من چی 
یهو هردو میخندنو نیما میگه یبار شد مادرمون یچیزی بگه تو ساکت بشینی
ندا میگه نه که نمیشه 
در مورد بابا بوده منم از مامان پرسیدم
مادرش میگه شیطنتای پدرتو تو به ارث بردی 
ندا میگه جدی مامان جون بابا هم خیلی شیطون بوده
مادرش رو به جاده میکنه و میگه آره خیلی
هر وقت خسته بودم از دسته شمادوتا با اینکه پدرتونم از سر کار میومد و خیلی خسته بود وقتی میومد خونه انگار انرژی میگرفت و با شوخیاش خستگی منو هم برطرف میکرد
کلی مارو با کاراش میخندون طوری بود که عمو آرش ت هم مثله خودش شوخ طبع کرده بود
آرش بخاطر حالش همش نگرانه زن و بچه ش بود و از وقتی متوجه شد بیماره و چاره ای جز عمل نداره نا امید شده بود چون اون موقع وضعیت مالی خوبی نداشته حتی نتونسته بود برای خودش دارو فراهم کنه برای همین اخلاقش خیلی تند شده بود , واسه همین یبار عاطفه اومد خونمون و از رفتار آرش گله کرد و رو به جواد گفت آقا جواد شما مثله برادرمی اگه با شما دردو دل نکنم با کی دردو دل کنم وقتی میدونم شما هم دوست و هم برادر آرشی و , آرش رو حرفتون حرفی نمیزنه
با گریه رفتارهای آرشو بپدرت گفت
بعدش پدرت عمو آرشو اورده بود خونه مون و منو بچه ها رو فرستاده بود پیش عاطفه گفت اونجا بمونین خودم میام دنبالتون .. نفهمیدم چرا منو فرستاد پیشه عاطفه بعدشم حرفی در این مورد نزد و منم نپرسیدم.....
ما دو روز پیش عاطفه بودیم اونم خیلی گریه میکرد و این دو روز کلی باهاش حرف زدم و گفتم جواد همه چی رو حل میکنه نگران نباش
بعد دو روز جواد و آرش اومدن
 آرش حسابی تغییر کرده بود انگار از این رو به اون رو شده بود
عینه جواد رفتار میکرد
نمیدونم تو این دو روز جواد بهش چی گفته بود که بعد اون ندیدم عاطفه از رفتاره آرش گله کنه
اون دوران وقتی پدرت بود خیلی بهمون خوش میگذشت و بعدش ساکت شد
نیما و ندا تا خونه حرفی نزدن تا مادرشون تو گذشته و خاطراتش خوبش تنها باشه تا اینکه رسیدن خونه و نیما ماشینو پارک میکنه بعدش که پیاده شدن رو به مادرش میگه فردا نمیرم مغازه و هر چیزی لازم داشتینو بهم بگین بخرم
مادرشم میگه باشه پسرم الان برین بخوابین که فردا کلی کار داریم

ادامه ... 27




نوع مطلب : داستان عشقه بی پایان، 
برچسب ها : داستان کوتاه، عشقه بی پایان، banoo64،
لینک های مرتبط :
          
پنجشنبه 4 بهمن 1397

دخترا بلند شدن و از عمو رحیم و مادرا خداحافظی کردنو سمته شهره بازی رفتن
تو راه شهربازی ندا دسته نسرینو میگیره به سمته نیما میره و میگه آهای آقا داماد خانومه تو دریاب و دستشو تو دسته نیما میذاره و رو به نسیم و نسترن میکنه میگه خب خواهر کوچیکای من بدویین دستمو بگیرین تا بریم شهربازی و بعدشم مزاحم این دوتا زوج نشیم , نسیم و نسترن با خنده از کنارشون رد میشنو دسته ندا رو میگیرن و جلوتر از نیما نسرین راه میرن ..... نسیم وقتی ندا دستشو تو دسته نیما گذاشت حس کرده که گر گرفته و صورت ش داغ شده و از کاره ندا خجالت کشیده که یهو این کارو انجام داده و تو دلش کلی بهش فحش میداد خودشم به فحشایی که به ندا میداد میخندید ولی متوجه نگاه نیما نشده بود تا اینکه حس کرده نیما نگاش میکنه و بعد 
نیما رو به نسرین که سرش پایین بود و دستشم تو دسته خودش بود نگاه میکنه سرشو به دمه گوشش نزدیک میکنه آروم میگه معذرت میخوام
این خواهرم خیلی مهربونه و کمی شیطون و همراه با دیوونگیش کاری میکنه آدم توش می مونه یهو نسرین پقی میزنه زیره خنده و رو به نیما میکنه میگه
خوب منم شبیه ندایی هستم نکنه منم همچین آدمی هستم 
نیما یهو ساکت میشه و بعدش میگه چرا اینو گفتی
خب انگار یادتون رفته منو ندا مثله یه خواهر بزرگ شدیم و خوب اخلاقامونم شبیه همه
یهو نیما میگه وای بدبخت شدم
اینبار نسرین نتونست خنده شو کنترل کنه که ندا رو به اونا میکنه چتونه دیوونه ها
جوک گفتی نیمایی بلندتر بگو ما هم بخندیم
نیما مونده بود چی بگه و میگه هیچی خواهری 
تازه متوجه شدم تو چقدر ماهی 
ندا میگه مگه تا حالا نبودم الان ماه شدم
خوب چرا ماه که بودی دیگه نمیدونستم انقدر ماهی,
نیما جان مشکوک میزنیا یچیزی شده لو نمیدی
نسرین وقتی این دوتا رو دید که چجوری با هم حرف میزنن فقط میخندید ندا هم میگفت نسرینی تو چرا میخندی مگه نیما بهت چی گفته
چیزی نگفته فقط ازمون تعریف کرده اونم به روشه خودش و بعدش دیگه نتونست نخنده
نیما هم دسته نسرین و ول میکنه و دستاشو بالای سرش میبره و میگه خواهرجان من تسلیمم تو همسره گرامم ماهین , حله نسرین جان ,  بعدش سرشو خم میکنه دمه گوشه نسرین میبره و میگه 
لو نده خانومی آبرو مو نبر وگرنه تا چند وقت دیوونه م میکنه
و نسرین با خنده میگه چشم ............ چیزی نمیگم و رو به ندا میکنه میگه هیچی بابا
خواست حاله منو بگیره حاله خودش گرفته شد
ندا میگه جدی نیما همین بود
آره خواهره نازم همین بود
یهو ندا میگه دمت گرم نسرینی گربه رو دمه هجله ناکار کردی
که همه زدن زیر خنده و به شهربازی رسیدنو بلیتو نیما خرید و وارد شدن و تفریح کردنو برگشتنو وسایل و جمع کردنو همگی رفتن خونه

ادامه ..... 26




نوع مطلب : داستان عشقه بی پایان، 
برچسب ها : داستان کوتاه، عشقه بی پایان، banoo64،
لینک های مرتبط :
          
چهارشنبه 26 دی 1397

تا برسن کلی نیما و ندا با هم کل کل میکردن و النازخانوم و نسرین هم میخندیدن تا اینکه به پارک رسیدن ,
 عمو رحیم که زودتر از نیما به پارک رسیده بود.. رفت تا یجایی رو پیدا کنه تا ماشین و پارک کنن و هم جایی برای نشستن داشته باشه
از شانسه اونا هم پارک خیلی شلوغ بود جای خالی پیدا نمیشد
نسیم به رو به عمو رحیم میکنه و میگه باباجون چقدر شلوغه و ما کجا بشینیم جایی پیدا نشه چی
نسترن میگه ان شاءالله که پیدا میشه بعد راحله خانوم میگه رحیم جان اونجا کنار اون درخت خوبه ها , هم روشنه هم خلوته نسبت به جاهای دیگه
عمو رحیم هم میگه آره عالیه
پس همونجا میریم و میشینیم و بعد به نسترن میگه برای نسیم زنگ بزنه و آدرسشو بهشون بده که یهو نیما کنار ماشین عمو رحیم میرسه و نسترن میگه باباجون نیاز نبود نسرین اینا بما رسیدن
بعد عمو رحیم میگه باشه دخترم بعد به جایی که میخواستن برن , رسیدنو وسایلو از تو ماشین برداشتن رفتن همونجایی که راحله خانوم گفته بود, وسایل و گذاشتنو پهن کردنو نشستن و شام و خوردن و بعدش شیطنت ندا و کل کل با نیما و نسرین همه رو به خنده مینداختن 
بعد که جو ساکت شد الناز خانوم رو به راحله خانوم و عمو رحیم میکنه میگه
راحله جان فردا جایی که نمیرین یا مهمونی که ندارین
راحله خانوم میگه نه خواهری چیزی شده
الناز خانوم میگه آره خواهری فردا مهمونهای عزیزی دارم و بعد چندسال میخوان بیان خونمون دوستدارم شما ها هم باشین
هم اینکه مثله خواهرمی و هم اینکه دیگه دخترت شده عروسه گلمو میخوام عروسمو ببینن (تو این میون بچه ها ساکت بودن و فقط گوش میکردن) راحله خانوم میگه نکنه مهمونتون همون آرش خان , 
الناز خانوم ساکت میشه و نیما دید مادرش ساکته رو به الناز خانوم میکنه میگه آره خاله همونه,
چندروز پیش پسرش اومده بود یچیزایی گفت و بعد اون مادرم این رازو برامون گفتو تازه متوجه شدم عمو آرش کیه بعدش خودش دو روز پیش اومده بود برای همین ما دوست داریم شما هم باشین تا خانواده مون تکمیل بشه و تنها نباشیم
عمو رحیم رو به الناز خانوم( که ساکت بود و به حرفای نیما گوش میکرد و دوباره تو گذشته غرق شده بود)میکنه و میگه چرا که نه
حتما میایم و فردا هم راحله جان و بچه هارو میارم کمکتون 
الناز خانوم میگه نه نیازی نیست .. ندا و نیما هستن
اما راحله خانوم میگه این چه حرفیه خواهری
فردا منو بچه ها هم میایم کمکت ... الناز خانوم هم ازشون تشکر کرد
بعد ندا میگه وا پس کیک نسرین کو قرار بود کیکشو اینجا اومدیم بخوریم
نسترن میگه ای وای قرار بود من بیارمش  جا گذاشتمش
عمو رحیم میگه اشکال نداره و بعدش ندا میگه عه عمو خیلی هم اشکال داره
من کلی نقشه های شوم داشتم که نشد اجراش کنم نیما میگه ندا بس کن دیوونه
یهو همه با هم میزنن زیر خنده و عمو رحیم به ندا میگه ای قربونه دختره شیطونم برم من
بعد نیما به عمو رحیم میگه اجازه هست با دخترا بریم تو شهربازی تا کمی هم تفریح کنیم
عمو رحیم میگه فقط مواظبشون باش و برین به سلامت
نیما هم رو به دخترا میکنه میگه
خب خانومهای محترم بلند بشین که میخوام برم شهربازی
ندا که از خداخواسته بود سریع بلند میشه رو به دخترا میکنه
بچه ها بجنبین که امشب آقا داماد میخواد کلی برامون خرج کنه
دوباره همه با هم میخندن و نیما میگه بس کن دختر
پاشین که دیر میشه 

ادامه .... 25





نوع مطلب : داستان عشقه بی پایان، 
برچسب ها : داستان کوتاه، عشقه بی پایان، banoo64،
لینک های مرتبط :
          
دوشنبه 24 دی 1397

وقتی همه سوار ماشین شدن و حرکت کردن , تو این میون نیما هر از گاهی از آینه به نسرین نگاه میکرد 
نسرین هم متوجه نگاه های نیما شده بود یه لبخند به نیما زدو نگاهه شو ازش گرفتو به سمت  بیرون برد تا نیما به رانندگیش ادامه بده و مبادا با این شیطنتی که از نیما و بعدش ندا میدونست یه اتفاقی میوفته واسه همین خودشو با نگاه کردن به خیابون و مسیر پارک سرگرم کرده
ندا هم ساکت بود و بیرونو نگاه میکرد و بدونه هیچ حرفی
اما الناز خانوم با نیما در مورد فردا حرف میزد که چیکار کنن
بعد نیما میگه مامان جون میشه فردا هم عمورحیم اینا بیان
نسرین رو به نیما میکنه که مادرش میگه باشه
چرا که .... رو به نسرین میکنه و میگه
نسرین جان شما که فردا جایی دعوت نیستین 
نسرین میگه نه خاله جایی دعوت نیستیم
ندا سریع میگه .... عه نسرین جان دیگه نشد .... باید از امشب عادت کنی بگی مادرجون فکر کنم شدی زن داداشما
نسرین خجالت میکشه و یه نیشگون از ندا میگیره و نیما هم که تو این مواقع خیلی تیزه و حرکته نسرینو متوجه میشه ریز میخنده 
بعد ندا میگه عه دیوونه
چیکار میکنی دردم گرفت 
یهو همه میخندن 
النازخانوم میگه نداجان عروسه گلمو اذیت نکن
بذار هرچی دوستداره صدام کنه که ندا یهویی میگه
نه دیگه نشد مادرجان
از الان بگم من خواهرشم حقه آب و گل دارم باید یسری خواهرشوهر بازی در بیارم
یهو نسرین پقی میزنه زیر خنده نتونست خودشو کنترل کنه و میگه زکی خیال کردی
آب و گل و خوب اومدی نداجون کی میره این همه راهو ....... یهو متوجه میشه نیما و الناز خانوم نگاه ش میکنن یهو قرمز میشه و سرشو پایین میاره میگه ببخشید
یهو ندا میگه تعجب نکنین ایشون که تازه یکی از دیوونگیه بینمونو لو داده هنوز مونده بقیه کارامونو لو بده
دوباره همه میزنن زیر خنده و نسرین میگه عه ندا
ببخشید همش تقصیر خودته از بس خودشیرینی که نیما اینبار میگه بله نسرین خانوم
حق باشماست
خیلی خودشیرینه
نسرین خجالت کشیدو چیزی نگفت فقط لبخندی زدو تو دلش خوشحال بود که هیچی نشده
نیما دوستنداره کسی خانومشو اذیت کنه تو خیاله خودش بود که ندا میگه
اوه اوه ببین هیچی نشده الان این دوتا دیوونه باهم , همدست شدن تا منو دست بندازنن 
نه نشد دیگه میدونی کم نمیارم
نیما میگه بله خواهره نازم از این که دیوونگیت به اوج برسه خبر دارم و دیگه ادامه نمیدم
ندا میگه حالا شد
زود مارو ببر پارک که خیلی گشنمه
که همه دوباره با هم خندیدن

ادامه... 24




نوع مطلب : داستان عشقه بی پایان، 
برچسب ها : داستان کوتاه، عشقه بی پایان، banoo64،
لینک های مرتبط :
          
شنبه 22 دی 1397

عمو رحیم بعد اینکه نسرین و نیما رو در آغوش میگیره بهشون تبریک میگه رو به ندا میکنه میگه
ان شاءالله دفعه بعد نوبته دختره گلمه ...... که نیما بلند میگه ان شاءالله 
یهو عمو رحیم میخنده و میگه چیکار کردی با برادرت که اینجوری ان شاءالله میگه
دوباره همه با هم میخندن اما تو این میون ندا خجالت میکشه و چیزی نمیگه که نسرین میره سمته ندا و میگه وای خواهرم چه خجالتی شده من نمیدونستم
دوباره خندیدن که اینبار الناز خانوم میگه
بس کنین ... دخترم و مظلوم گیر اوردین .... نیما و نسرین کاری نکنین رو سرتون خراب بشه ها دوباره همه با هم خندیدن 
ندا رو به مادرش میکنه میگه
مامان شما هم ..... نه دخترم مگه دروغ میگم که اینبار ندا میخنده میگه
نه مادرم پس نیماجان و نسرین جان منتظر عملیات من باشین که سرتون خراب نشم
تلافی امشب رو 
که همه دوباره با هم خندیدن
بعد نسترن دوباره کلافه میشه میگه 
عه بابایی پس منو نسیم چی
نسیم هم میگه آره بابایی چرا نمیریم پارک ..... تولد آبجی نسرین چی
عمو رحیم میگه باشه باباجون
برین سوارشین تا بریم پارک
ندا دسته نسرینو میگیره و میره تو ماشین میشینه و رو به نیما میکنه میگه
بجنب داماد جان که خیلی گشنمه و میدونم فعلا شماها از استرس اشتها ندارین اما تا دلتون بخواد من خیلی گشنمه
عمو رحیم با این حرف ندا کلی خندید و رو به ندا میکنه میگه
نداجان نکن دختر این چیزا شوخی نداره ها
سرت میاد..... اینبار کله خانواده خندیدن که ندا رو به عمو میکنه
امشب چتونه خو چرا همه ضد من شدین
نیما میگه تا تو باشی ما رو اذیت نکنی عمو رحیم هم از طرفه دخترش بهت گوش زد کرده ها
عه نیما 
اصلا قهرم ...... اینبار الناز خانوم میگه بس کن نیما
شوخی بسه بریم که خیلی دیر شده
عمو رحیم اسم پارک و به نیما گفته و با هم سمت پارک حرکت کردن

ادامه ... 23




نوع مطلب : داستان عشقه بی پایان، 
برچسب ها : داستان کوتاه، عشقه بی پایان، banoo64،
لینک های مرتبط :
          
چهارشنبه 19 دی 1397

النازخانوم رو به به آقا رحیم میکنه میگه خب حالا که همه چی بخیر و خوشی تموم شده بهتره بینشون صیغه محرمیت خونده بشه تا بعد بریم بقیه کارها
امشب که یهویی همه چی باهم شده
تولده عروسه گلم و خواستگاریش
این اصلا درست نیست باید سره یه فرصت بیام برای عروسم خواستگاری اونم با اهل و فامیل
راحله خانوم رو میکنه به النازخانوم و میگه خواهری این چه حرفیه 
میدونی که بچه های ما باهم بزرگ شدن و این تعارفارو باید با غریبه ها داشت نه واسه شماها 
همین قدر تو همه ی سالها با مابودین و تو سختی و شادی کنارمون بودی ازت ممنونم
دیگه اینجوری نگو
آقا رحیم شام که آماده ست و بچه هارو ببریم امام زاده و اونجا صیغه محرمیت بخونین و بعد زیارت بریم پارک تا تولد و نامزدی دخترم با شادی خواهراش تموم بشه
خب چطوره ..... قبول میکنین 
ندا سوت میزنه و میگه ایول خاله جون ......... بزن اون دست قشنگه رو به افتخار این دو گل سرسبدمون
بعد همه با این حرفه ندا میخندنن و دست میزنن 
نیما هم میره ندا رو بغل میکنه و میگه من اگه این خواهر دیوونه رو نداشتم میخواستم چیکار کنم
ندا میگه هیچی باید با نسرین دیوونه روبرو میشدی 
دوباره همه خندیدن و اینبار نسرین میاد پیش ندا و نیشگونش میگیره
خیال کردی , نمیذارم برام خواهرشوهر بازی دربیاریا گفتم که بدونی
ندا هم گفت الکی مثلا گربه رو دمه حجله کشتی که دوباره خندیدن .
عمو رحیم گفت
خدابگم چیکارت نکنه دخترم که کشتی مارو از خنده
برین آماده بشین تا با هم بریم بیرون و بقیه کارهارو انجام بدیم
امان از دسته این دختره نازم بعدش ندا بلند گفت چشممممم عموجون
هرچی عمو بگیه .... عمو رحیم تو دلش خدارو شکر میکرد که دخترش رو به  همچین خانواده ای میسپره چون میدونه با دله و جون ازش مراقبت میکنن
بعد همه آماده شدن و به سمت امام زاده رفتن 
از یه روحانی خواستن تا صیغه محرمیت رو بینشون بخونه  بعدش ندا رو به نیما و نسرین میکنه میگه خب عروس دوماد بجنبین که کلی کار داریم
اینجا سفره عقد نیست که بگیم رفتین گل بچینین یه بله بگین و حله ها 
دوباره خانواده با هم خندیدن و ندا دسته  نیما و نسرین رو میگیره میگه بیان اینجا کنار هم بشینین 
بقیه خانواده دورشون نشستن و روحانی هم صیغه محرمیت و بینشون خوند و هر دو بله رو گفتن و با صلوات ختم شد بعدش خانواده ها دوباره به هم تبریک گفتن که نسترن رو به همه میگه حالا نوبتی باشه نوبته ماست بابایی,
باباجون پارک یادت نره 

ادامه ........ 22





نوع مطلب : داستان عشقه بی پایان، 
برچسب ها : داستان کوتاه، عشقه بی پایان، banoo64،
لینک های مرتبط :
          
یکشنبه 16 دی 1397

ندا سمته اتاقه نسرین میره و در میزنه و میگه با اجازه نسرینی،
نسرین که بعد اون اتفاق که تو بغله نیما رفته بود و افتادن و فکر کرده با پدرش برخورد کرده بود، روش نشد از اتاق بره بیرون، حتی اینهمه جیغ و خنده های خواهراش هم نرفته بود لبه پنجره ببینه چه خبره فقط رو تختش نشسته بود زانوهاشو جمع کرده بود و دستاشو دوره زانوهاش قفل کرده بود و ساکت بود و هی بخودش میگفت دختره دیوونه
چطور نتونستی پدرتو با نیما تشخیص بدی
واقعا تو یه دختره خلی هستی
اصلا تو روانی هستی ، معلومه چته که انقدر خنک تشریف داشتی،
همین جور که نسرین باخودش حرف میزد و تو حال و هوای خودش بود طوری که صدای در زدنه ندا و صداشو نشنید و همین جور به خودش بدوبیرا میگفت که ندا با صدای بلندتری بهش گفت باشه باشه متوجه شدم که تو دیوونه و خل و روانی هستی
یهو نسرین از اینکه متوجه نشده ندا کی اومده بود تو اتاقش صداشو شنید یهو ترسید و بعد قرمز و شد گفت میکشمت ندا
همش تقصیر توعه وگرنه من و این رفتارا بعید بود
ندا دستاشو به کمرش میزنه و میگه
زرشک دخترجون ، عمرا اگه منو بتونی بکشی ، تازه میخوام تو رو زنداداشم بکنم و هنوز خواهر شوهر بازیای منو ندیدی جیگر،
نسرین چشماشو ریز کردو از تخت اومد پایین و کمی رفت سمت ندا و دست به سینه میشه و میگه خب خب از کی تو برام تصمیم میگیری
از امشب عروس خانوم
دوباره نسرین میگه با اجازه ی کی
ندا با یه نیش خنده بانمک میگه عموجون
نسرین که تا حالا فکر میکرد ندا شوخی میکنه خواست جلوی خنده شو بگیره اما با حرف آخرش هنگ کرد و گفت چی گفتی
ندا شوخی جالبی نیستا
نیما و من
شوخی خوبی نیستا
میشه بس کنی تا نیومدم نکشتمت
ندا میاد جلوش و با یه چشمک بهش میگه 
مگه داداشم چشه ، به این ماهی
تو هم که ازش بدت نمیاد
یادته هی نیماجون نیماجون می گفتی تا منو بکشه
چی شد الان،،،، پوف شد
یهو نسرین گفت ندا میکشمت
نوچ نمی تونی نسرینی عروس خانوم
عه فکر کردی الان میگیرمت و یه عالمه میزنمت
عمرا ،،،،، ندا اینو گفت تو اتاق دوییدن و بعد از اتاق فرار کرد و نسیم دوباره بیهوا دنبالش دوییدن که از پشت لباسشو کشید و گرفتش و گفت خب دخترجون حالا برام قیافه خواهرشوهر بازی در میاری
بزنمت تا حالت جا بیاد
ندا که میخندید دستاشو برد بالا گفت
نسرین جان حق با داداشم بود
تو هم مثل من خل و دیوونه ای
نسرین گفت نیماجانه شما هم دیوونه ست که میخواد منو بگیره

یهو ندا بلند گفت نیما یک یک
دیوونه جون به جمع ما دیوونه ها خوش اومدی
نسرین یهو میگه ندا
ها، چیه
الان چی گفتی
چیزی نگفتم دقتت خیلی کم شده عروس خانوم
ندا
بله
الان کجاییم
ندا با خنده که متوجه رنگ رخساره نسرین شده بود گفت ، انقدر تشنه خونه من بودی که حواست نیست اومدیم تو حال و همه مارو زیر نظر دارن و بزور دارن جلوی خنده شونو میگیرن کافیه یه نگاه به پشتت بندازی، نسرین با ابروهاش به ندا میگفت نه 
اما ندا با یه حرکت نسرینو چرخوند و چشم تو چشم نیما و بقیه شده بود و یهو حس کرد داغ شده صورتش شد مثل لبو و نسیم گفت آبجی چرا قرمز شدی 
نسرین تا اینو شنید دستشو رو صورتش گذاشت و خواست بره تو اتاقش که پاش میخوره به مبل و خواست بیوفته نیما سریع بلند میشه دستشو میگیره و میکشونه سمته خودش که دوباره باهم میوفتن
اینبار همه میزنن زیر خنده
نیما که سرش به مبل خورده بود گفت بسه دیگه
دیوونمون کردین مارو
نخندین، نسرین که خجالت میکشید سرشو بلند کرد و گفت ببخشید و آروم از روی نیما بلند شد و بعد ندا میگه چشم داداشم
بمن چه ، خانومت همش فرار میکنه
عمو گفت قربونه دختره خجالتیم برم من و اومد بغلش کرد و پیشونیشو بوسید و گفت
نظرت راجبه دامادمون چیه
تو چشمای پدرش نگاه میکنه و بعد خودشو تو بغلش میندازه و چیزی نمیگه
نیما که سرش پایین بود و داشت لباسشو ردیف میکرد عمو رو به نیما گفت مبارکتون باشه و بپای هم پیر بشین
نیما سرشو بلند میکنه و تو چشمای عمو نگاه میکنه که عمو با سر رضایت دخترشو بهش فهموند بعد همه دست زندنو بهشون تبریک گفتن


ادامه،،،،،،،،، 21





نوع مطلب : داستان عشقه بی پایان، 
برچسب ها : داستان کوتاه، عشقه بی پایان، banoo64،
لینک های مرتبط :
          
شنبه 15 دی 1397

وقتی تو حیاط میره دستشو آروم میذاره روی شونه نیما و میگه حالت خوبه داداشم 
خوبم ممنونم ، وا داداشی چرا واسه من خجالت میکشی سر تو بالا بگیر آقا داماد
نیما یهو سرشو بالا میگیره بلند میشه و میگه دیوونه بس کن اینجا از این شوخیا نکن ، زشته تو خونه کم شیطنت و دیوونه بازی داری اینجا هم میخوای آبروی منو ببری این چه کاریه آخه دختر 
دیوونه شدی، نخیر نیما جان 
تو شدی آقا داماد بدونه هیچ دردسری هنوز عروس خانوم خجالت زده با اون افتادنش روی تو از اتاقش بیرون نیومده و الانم نمیدونم مرده ست زنده ست
اوووووی  زبونتو گاز بگیر میخوای هیچی نشده خانوممو با خواهر شوهر بازیات بکشی
وقتی اینو ندا شنید جوش اورد و گفت
اوه اوه کی میره اینهمه راهووو
اگه من نبودم این خانوم خانوم گفتنت الان ماله جناب عالی نبود 
نخیر اینجوریا هم نیست
عمو منو بیشتر از تو دوستداره اگه بهش بگم جواب رد بهم نمیده
بعدشم الان صدات و بیار پایین آبرومو نبر نمیخوام کسی بدونه برای نسرین میمیرم تو الان آتیش پاره نشو رفتیم خونه هرکاری میکنی بکن
تو این میون عمو و خاله و مامان داشتن به منو نیما نگاه میکردن و می خندیدن
عمو وقتی فهمید نیما واقعا دخترشو دوستداره از اینکه بی‌ریا و با صداقت و متنانت حرفشو به خواهرش درمورد عشق و علاقه ش میزنه خیالش راحت شده بود که دخترش خوشبخته و تو چشماش اشک جمع شد و تو دلش برای دخترش دعا میکرد که یهو دید نیما دنباله ندا دور حیاط کرده بود گفت میکشمت همه زندن زیر خنده و رو به راحله گفت چیشده چرا نیما دنباله گل دخترم کرده 
راحله با خنده گفت حواست کجا بود آخه
اینهمه حرف زدن نیما نمی دونست ما داریم گوش میکنیم بعد که نیما گفت ندا جون الان آبرومو نبر بریم خونه هرکاری خواستی انجام بده 
گفت آبرو کجا بود دامادجان
عروس و بغل کردی و دم از آبرو میزنی 
نیما میگه دست بردار دختر بمن چه اونم مثل تو دیوونه ست دیگه اونم مثل تو فرار و جیغ جیغ میکنه یا دنبال میکنه عینه خودته خواهر شیطونم بعد ندا رو بمن میکنه میگه
خاله ببین به دخترت و خانومه خودش میگه دیوونه و جیغ جیغو
نیما هنوز متوجه حرفش نشده بود تا اینکه رو بما کرده که دید نگاش میکنیم مونده بود چیکار کنه بعدش یه ببخشید بمن گفت و دنباله ندا کرده 
رحیم جان ازت ممنونم ، خوشحالم دخترم عروس این خانواده با محبت و مهربون شده
رحیم دستای راحله رو میگیره و میگه منم خوشحالم که همچین همسر و بچه هایی دارم
نسیم و نسترن فقط نگاه میکردن و میخندیدن که ندا دویید سمتشون گفت بدویین که داداشمون میخواد مارو بگیره
نسیم و نسترن و ندا دور حیاط میدوییدن و جیغ میکشیدن و میخندیدن ، عمو بهشون نگاه میکرد و میگفت خو بچه ها بسه خسته شدین
بیان کیک تولد بخوریم
ندا جون ماموریت دومت مونده گل دختر من
ندا وایساد و رو به عمو بلند گفت چشممم عموجون الان میام
دست نیما و دخترا رو گرفت و اورد تو خونه و گفت مبارکه خانواده مون باشه و ان شاءالله بپای هم پیر بشین و نیما رو بغل کرد و گونه شو بوسید و گفت مبارکه عزیزه دلم
بعد مادرش اومد بغلش کرد و بوسید گریه کردو گفت مبارکت باشه پسرم بعد نیما دست مادرشو گرفت و بوسید بغلش کرد ممنونم مامان جون بعد سمت عمو رحیم رفت دستشو گرفت و خواست ببوسه که عمو نذاشت و بغلش کرد و گفت عمو به قربونت مواظبه دخترم باشیا گل پسرم
نیما بغلشو سفت تر از عمو کرد و گفت حتما عموجون بیشتر از خودم مواظبشم
خاله میاد سمت نیما بغلش میکنه و میگه مبارکت باشه پسرم ان شاءالله خوشبخت بشین ممنونم خاله جون 
تو این میون ندا میگه بسه بابا عروس ما کجاست
زنده ست یا مرده که هنوز بیرون نیومده ، یهو نیما یه چشم غره ای که ندا دستاشو به حالت تسلیم برد بالا گفت باشه باشه دورجونش نخور منو،
نیما خجالت کشید و سرشو پایین انداخت و عمو گفت نداجان برو نسرین و بگو بیاد که ببینم دامادمو میخواد یا نه

نیما یهو سرشو اورد بالا به این اصلا فکر نکرده بود که نکنه نسرین دوسش نداره و دوستداشتنش یطرفه باشه و تو حاله خودش بود که عمو دستشو گذاشت پشتش گفت نگران نباش هرچی خیره عموجان همون میشه
نیما لبخندی زد و گفت ان شاءالله،
راحله گفت خب من برم شام و آماده کنم که خیلی دیر شده و الناز گفت صبر کن خواهر یه غذای حاضری درست کنیم و امشب بریم بیرون بچه ها هم با ذوق گفتن آخجون بریم پارک و بعدش هرکی به کاری مشغول شد جز ندا و نسرین،


ادامه دارد ،،،،، 20




نوع مطلب : داستان عشقه بی پایان، 
برچسب ها : داستان کوتاه، عشقه بی پایان، banoo64،
لینک های مرتبط :
          
جمعه 14 دی 1397

گوشی رو قطع میکنه و میذاره کنار تخت و دوباره ولو میشه رو تختش و آروم چشماشو می بنده تو فکر میره

چه روزه پر دردسر و پر حس و حاله جدیدی ، چقدر زیبا وپر از حس آرامش
وقتی بیاد آغوش های یهویی میوفتاد تنش داغ میشد و لبخند رو لبش میوفتاد و به خودش میگفت چیشده اینجوری شدم
این حس چیه تو وجودم اومده
این چیه حتی فکرش منو تو آرامش میبره ،،،،،، تو حال و هوای خودش بود که صدای در شنید
بلند شد و رو تختش نشست و گفت بیا تو
وقتی در باز شد شوکه شده بود
ندا وارد اتاقش میشه با کیک تولد و بعدش نسترن و نسیم و مادرشون
همه یک صدا و همزمان می گفتن تولد تولد تولدت مبارک مبارک مبارک تولدت مبارک
دست و جیغ و نسیم و نسترن کله اتاقه نسرین و گرفته بود و بعدش نسترن برفه شادی رو سرو صورت نسرین میزد و میگفت آبجی تولدت مبارک مبارک و بعد پا به فرار گذاشت و با نسیم دویدن سمت ندا و میگفتن خاله فرار کن الان آبجی قاطی میکنه و همه یهو خندیدن که نسرین از شوک در و اومد پرید دنبالشون و اونا هم دور ندا میچرخیدن و می‌خندیدن
ندا هم بخاطر دیوونه بازیا نسرین خنده ش گرفته بود و مادرش گفت بسه دخترا ما مهمون داریم انقدر شیطنت نکنین، اما از جیغ جیغ بچه ها نسرین متوجه حرفش نشده بود دنباله دخترا کرده بود و میگفت ناقلاها صبر کنین تا بگیرمتون میدونم چیکارتون کنم بعد نسترن گفت نوچ نمی تونی و دویید سمته حال و اونم دنبالش دویید که یهو افتاد بعد گفت بابا ببخش همش تقصیر این زلزله خانومته ببین با سر و صورته من چیکار کرده

بعد باباش میگه آره میدونم دخترم 
ولی اول از روی مهمونمون بلند شو 
نسرین سرشو بالا میاره چشم تو چشم متعجب و صورت از خجالت سرخ شده ی نیما نگاه میکنه و بعد انگار یه پارچ آب یخ رو ریخته باشن رو سرش خیس عرق میشه و یهو بلند میشه و با یه ببخشید زیر لبی سریع میره تو اتاقش یلحظه همه سکوت کرده بودن و نیما هم آروم بلند شد و رفت تو حیاط تا یه آبی به سرو صورتش بزنه اینکه یهو نسرین خورد بهش و باهم افتادن اونم چسبید بهش و فکر کرده پدرشه و بغلش کرده بود و سرشو روی شونه هاش گذاشته بود بدونه اینکه نگاش کنه و موهاش روی صورتش ریخته بود طوری بخاطر رفتار نسرین تو اوجه داغی و خجالت رفته بود که نای حرف زدن نداشت ، فقط سکوت کرد و دستاشو دو طرف رو زمین بود تا بلند بشه اما با وجود نسرین نمی تونست اینکار و بکنه و منتظر بود تا یکی کمکش کنه که خداروشکر عمو رحیم نجاتش داد چون بقیه تو شوک بودن و چیزی نمیگفتن، حتی خواهرای نسرین هم ساکت و خجالت کشیده بودن وقتی که نسرین و اون قیافه متعجب و پر از خجالت دیده بود چقدر خواستنی تر شده بود و دوستداشت سفت بغلش کنه و بوسش کنه ، چقدر نسرین بامزه شده بود ، نیما تو همین حال و هوا بود و هی به صورتش آب میزد روش نمی شد بره تو خونه،
همه ساکت بودن تو خونه هیچ حرفی نشده بود تا اینکه ندا گفت
وای از دسته این دختر
خاله کیک و بگیر بذار یخچال و تا آب نشه
رو کرد به مادرش گفت مامان با اجازه
دیگه نمیتونم ساکت بمونم و این حرفا ماله بزرگترهاست خوب چه کنم یه خواهرم و عاشق برادرم و این حال و روزشو نمیتونم ببینم
عموجون و خاله جون یچیز بگم ازم دلخور نمیشین
هر دو رو به ندا , و عمورحیم گفت جانم دوردونه ما
بگو ببینیم چیشده که گل دختر ما اینجوری حرف میزنه
ندا بلند میشه و گونه مادر و خاله رو می بوسه و میره کناره عمو رحیم و پیشش میشینه و میگه 
میخوام نسرین جونمو واسه داداشم خواستگاری کنیم 
میخوام بشه زن داداشم
عمو و خاله سکوت کردن و چیزی نگفتن بعد خاله رو به عمو میکنه میگه
رحیم جان جوابه گل دختر تو نمیدی 
منتظرته ، عمو سرشو بالا میاره و به راحله نگاه میکنه و میگه 
خب گل دخترمون صاحب اختیارن هرچی خدا صلاح بدونه همونه
مامانم تو چشماش اشک جمع شد و با خوشحالی گفت ان شاءالله خوشبخت بشن و خاله راحله هم بلند شد و الناز و بغل کرد و گفت مبارکه خواهرم ان شاءالله خوشبخت بشن
ندا هم با گریه پرید تو بغله عمو رحیم و گفت عموجون ممنونم ،
رحیم هم نوازشش کرد و گفت مواظبه دخترم باشیا گل دختر عمو 
ندا عمو رو سفت بغل کرد و گفت کاش بابام بود و تا مثل شما منو گل دختر صدام میکرد 
عموجون دوست دارم چشم مواظبه دختره نازه ت هستم
حالا گریه نکن ندا جون دخترام هنوز سکوت کردن و نگات میکنن
برو بهشون بگو چه خبره حتی اون عروس و داماد بی خبر ما رو هم باخبر کن که نابود شدن تو اتاق و حیاط موندن
با این حرفه عمورحیم همه یهو خندیدن و گفت چشممم عموجون الان سرحال میارمشون
قربونه چشم گفتنت گل دخترم ان شاءالله دفعه بعد عروسی تو رو ببینم ندا خجالت کشید و سرشو انداخت پایین و عمو رحیم گفت قربونه دخترکه خجالتیم برم
که ندا سرشو بلند میکنه گونه عمو رحیم و می بوسه میگه خدانکنه بعدش میره تو حیاط پیش نیما تا باهاش حرف بزنه


ادامه دارد،،،،،،، 19




نوع مطلب : داستان عشقه بی پایان، 
برچسب ها : داستان کوتاه، عشقه بی پایان، banoo64،
لینک های مرتبط :
          
چهارشنبه 12 دی 1397

نسرین وقتی درو باز کرد و وارد خونه شد میبینه کسی تو حیاط نبود و تو دلش گفت یعنی کجان به این زودی رفتن مهمونی ، اونم بدونه من ،
وقتی وارد خونه شد با صدای کمی بلند گفت سلام مامان جون، که یهو خواهر کوچیکه نسرین از تو اتاق میاد بیرون و میگه 
سلام آبجی جون کجا بودی چرا دیر کردی
سلام نسیم جونی باز که لباساتو کثیف کردی دختره بلا
خو چیکار کنم مامان اینا نبودن منم تنها بودم اومدم تو یخچال میوه بگیرم دستم خورد به خورشت امروز لباسم کثیف شد
الهی خوشگله آبجی نسرین 
نمیخوای آبجی رو بوس کنی خستگیش در بره 
چرا که نمیخوام اومدم اینم بوس
اوووممماااچچچ :heart_eyes::kissing_heart:
آخش قربونه نسیمی خودم بدم
خدانکنه آبجی جونی
برام چی خریدی آبجی جون 
برات یچیز خوشگل خریدم اول بیا کمکم کن خریدارو ببرم تو آشپزخونه بعد بهت نشون بدم
باشه آبجی جون
- خب نسیمی اینارو بیار که سبکن بقیه ش با من
- اوهوم ، چشم میارمش
- راستی نسترن کجاست 
مامان و بابا کجان، اصلا تو چرا تنهایی ،
- نمیدونم کجان خوابیده بودم بیدار شدم صداشون کردم اما نبودن و بعد رفتم تلویزیون روشن کردم و کارتون می دیدم که گشنم شد بلند شدم برم تو یخچال میوه بگیرم خورشت ریخت رو لباسم منم بلد نبودم تمیز کنم ، بیا نگاه کن هنوز کثیفه مامان بیاد دعوام میکنه آبجی نسرین،
- نه عزیزه دلم خودم تمیز میکنم برات ، اینجا هم تمیز با یه دستمال تمیز میشه بعدشم مامان متوجه نمیشه
یهو نسیم میاد نسرین و بغل میکنه میگه آبجی جون دوست دارم اگه نبودی نسترن دعوام میکرد و میگفت باز شیطونی کردی،
نسرین لبخندی بروش میزنه و بغلش میکنه و بوسش میکنه و میگه حالا بیا بریم تو اتاقت لباس تو عوض کنم تا کسی متوجه نشه باشه خوشگله من
نسیم با ذوق گفت باشه عشقه نسیم 
یهو نسرین نگاش کرد و گفت اینو کی بهت یاد داده ناقلا
نسیم خودشو میچسبونه به نسرین و میگه خودم یاد گرفتم آخه خیلی دوست دارم آبجی جون ،
نسرین موهای خرگوشی بسته شو نوازش میکنه و بوسش میکنه و میبره تو اتاقش و لباسشو عوض میکنه و بهش میگه حالا برو کارتونتو ببین منم برم بکارام برسم تا مامان اینا بیان ، باشه نسیمی
- چشم آبجی جون، کمک نمیخوای 
- نه عزیزه دلم ، اگه خواستم صدات میکنم ، اما فعلا برو برنامه تو ببین
- چشم آبجی جون
نسرین هم یه بوس از لپاش میکنه و میره سمت آشپزخونه و خرید های امروز رو تو آشپزخونه جابجا میکنه و خرابکاری نسیم رو تمیز میکنه سماور رو روشن میکنه تا وقتی مامان و باباش و نسترن میان جوش بیاد و چایی دم کنه بعد لباسهایی که خرید رو برد تو اتاقشو رو تختش ولو شد چشماشو بست تا کمی خستگیش برطرف بشه بعد یهو مچ دستش دردش شروع شد و با اون یکی دستش ماساژ میداد تو همین میون اتفاقای امروز رو مرور میکرد
اینکه دوبار بخاطر خطر افتاد تو بغله نیما و قفل شدن دستاش دور کمرش و نفساش رو صورتش حسه داغی تو  کله وجودش گرفته بود 
فکرشم باعث میشد بدنشو داغ کنه و یهو رو تخت میشینه و رو به آینه که روبروش بود نگاه میکنه میبینه صورتش گل انداخته و قرمز شده
یهو خنده ش میگیره و میگه چقدر بی جنبه م ، دوباره میخنده که گوشیش زنگ میخوره و میبینه نداست ، چقدر این خواهر و برادر حلال زاده ن و دوباره خنده ش میگیره و زود جلوی خنده شو میگیره و جواب میده
الو ، سلام ندا جون خوبی
قربونت خوبم
آره 
بهترم
نه ، نه ، جدی خوبم 
باشه عزیزه دلم
ممنونم 
چشم ، بزرگی رو میرسونم ، 
تو هم سلام برسون
قربونت ، خدانگهدار


ادامه دارد،،،،،، 18




نوع مطلب : داستان عشقه بی پایان، 
برچسب ها : داستان کوتاه، عشقه بی پایان، banoo64،
لینک های مرتبط :
          
سه شنبه 11 دی 1397

سلام به روی ماهه خسته و کوفته تون ، چتونه بچه ها ، کوه کندین

ندا و نیما به هم نگاه کردن و بعد پقی زدن زیر خنده و گفتن نه مامان جون ، بعد ندا گفت اول مامانی بشین تا بهت بگم
وقتی مادر ش نشست و نگاه بهش کرد ، ندا یه بند تمام ماجرای امروز و اتفاقی که افتاد و تعریف کرد و اونم با چه آب و تابی بعدش خریدایی که برای خودش کرده بود و به مادرش نشون داد و بعد لباس نیما رو بهش نشون داد و گفت هردو از لباسایی که خریدن همش نظر نسرین بود و بعدشم گفت بین نیما هم برای نسرین لباسی انتخاب کرد و چون جریمه نسرین بود باید هرچی نیما می گرفت قبول میکرد و گفت نیما چه لباس شیکی برای نسرین انتخاب کردو بهش میومد ، وقتی ماجرا رو تموم کرد پشت به کاناپه داد و گفت آخش تموم شد
بعد نیما گفت خسته نباشی دلاور واقعا یه گزارش کامل دادیا
یهو مادرش گفت قربونه دختره نازم که چیزی تو دلش نمی مونه 
نیما هم گفت دقیقا زدی به هدف مامان جون ، خوبه این وسط چیز شخصی،نداشتیم که اونم لو میداد
یهو مادرش با این حرف نیما ریز خندید و که ندا یه ضربه به پهلوش میزنه و میگه نخیر یادم نرفته
بخاطر همین بی مزه بازیات باعث شدم تو و نسرین تو بغله هم بیوفتین 
یهو نیما قرمز میشه و مادرش رو به ندا میکنه میگه چیشد؟ متوجه نشدم،
نسرین تو اتاق پرو بود و مثل همیشه این نیما خان اذیتم کرده بود منم اومدم بزنمش و اونم فرار میکنه همین موقع نسرین از اتاق پرو میاد بیرون و نیما هم محکم میخوره بهش و خواست بیوفته که نیما دستشو میگیره و سمته خودش میکشونه که نسرین نیوفته اما بجاش خودش میوفته و نسرین هم روی نیما و بعدش دست نسرین پیچ میخوره و بردیمش دکتر و گفت الحمدالله خوبه و فقط ضرب دیده و ما هم کلی عذرخواهی رسوندیمش خونه و اومدیم
بعد مادرشون گفت حالا حالش،چطوره ، بهتره
تا با هم بودیم خوب بود و بعدن بهش زنگ میزنم تا ببینم حالش چطوره،
 دخترم بعدش بهم از حالش خبر بده ، باشه مامان جون
حالا هم شما دوتا برین لباستونو عوض کنین و بیان بهم کمک کنین که فردا کلی کار داریم
باشه مامان جون الان میام کمکت اینو ندا گفت و بلند شد یسری خرید رو برد آشپزخونه و بعدش رفت اتاقتو تا لباسشو عوض کنه و بیاد به مادرش کمک کنه ،
نیما هم بلند شد و بقیه خریدارو برد آشپز خونه و لباسهایی که خرید بودنو برد به ندا داد و بعد لباسه خودشم گرفت و رفت تو اتاقش و در و بست و رو تخت نشست و لباسی رو که خرید و کنار تخت گذاشت و خودشم رو تخت ولو شد بعد دستشو زیر سرش گذاشت و اتفاق امروز رو برای خودش مرور کرد
اینکه چجور دوبار نسرین تو بغلش بود
گرمای دستاش
گرمای تنش
اینکه تو بغلش افتاد و وقتی چشم تو چشم میشدن
همه اینا رو مرور میکرد و حس گرمای میکرد  که تا حالا این حس و نداشتو لذت میبرد 
، به آینده ی که درکنار نسرین زندگی با وجود اون براش لذت بخشه فکر میکرد

آره نیما عاشق نسرین شده بود و حس بودنش در کناره خودش بیتابش میکرد

ادامه،،،، 17




نوع مطلب : داستان عشقه بی پایان، 
برچسب ها : داستان کوتاه، عشقه بی پایان، banoo64،
لینک های مرتبط :
          
دوشنبه 10 دی 1397


نیما دستشو رو بازوش جایی که ندا نیشگون گرفته بود کشید و گفت
دختر خدا بگم چیکار ت نکنه با این حس حسودیت که دستمو نابود کردی
- تا تو باشی خود شیرینی نکنی،

نیما گفت امان از دست خواهر شوهر بازیت ،
 تا خواست دوباره نیما رو نیشگون بگیره نیما ازش فرار کرد و محکم خورد به نسرین که تازه اتاق پرو اومده بود بیرون
یهو تعادل نسرین بهم خورد تا خواست بیوفته نیما دستشو میگیره میکشه سمته خودش که محکم تو بغلش میوفته و نیما هم بخاطر این حرکتش تعادلش بهم میخوره و یهو به سمت پشت افتاد و نسرین هم روی نیما 

تو همین میون ندا از ترس سر جاش وایساده بود و تکون نخورد و یهو فروشنده به طرفشون رفت و کنار نیما نیم خیز شد تا بلندش کنه که نیما گفت نسرین خانوم خوبین
چیزیت نشده
نسرین که تو شوکه بود و از جاش تکون نخورد و فقط سر تکون داد
تا دستشو رو سینه نیما گذاشت و بلند بشه یهو جیغ خفه ای کشید و که نیما نگران گفت چیشده و ندا هم اومد سمتشو گفت نسرین چیشده
نسرین با چشمای اشکیش نگاه به دستش میکنه و میگه دستم ندایی
فکر کنم ضرب دیده 

ندا کمک میکنه تا از روی نیما بلند بشه و بعدش با ناراحتی میگه همش تقصیر من شد

فروشنده دسته نیما رو میگیره و بلندش میکنه میگه شما خوبین
نیما تشکر میکنه و لباس خودشو که کثیف شده بود پاک میکنه و میگه خوبم و بعد رو به نسرین میکنه و میگه باید ببرمتون دکتر تا دستتونو ببینه
ندا هم با ناراحتی میگه آره باید حتما ببریمش خداکنه نشکسته باشه
همش تقصیر منه
اگه شوخی من نبود الان تو اینجوری اذیت نمی شدی بعدش رو به نیما میکنه میگه داداش بریم برسونیمش بیمارستان 

نسرین گفت چیزی نیست 
ضربه خورده و خوب میشه 
نیما و ندا واقعا نگران نسرین بودن و واسه همین تا لباسو نسرین خرید زود نیما رفت سمت پارکینگ و ماشینو اورد دمه در فروشگاه و ندا و نسرین سوار شدن و نیما هم سمت بیمارستان رفت 

وقتی بردنش از دستش عکس گرفتن و به دکتر نشون دادن 
دکتر گفت چیزی نشده و فقط ضرب دیده و با دارو برطرف میشه 

بعد هر سه از دکتر تشکر میکنن و میرن بیرون و نسرین رو بهشون میکنه میگه دیدین چیزی نشده بود
- نیما گفت خب کار از محکم کاری عیب نمیکنه ، الان هم خیال ندا و من هم راحت میشه 

باز از شما معذرت میخوایم حالا بریم خونه دیر شده
هر دو به حرف ندا گفتن باشه و رفتن بیرون و سوار شدنو اول نیما نسرین و رسوند و بعد ندا و نیما با تشکر و عذرخواهی از نسرین خداحافظی میکنن و بعد به سرعت سمت خونه حرکت میکنن وتا به موقعه برسن

بعد که رسیدن ، نیما ماشین و تو پارکینگ پارک کردو خریدارو با کمک ندا بردن خونه و با ورودشون بلند سلام کردن و رو کاناپه خواهر و برادر ولو شدن


ادامه،،،، 16






نوع مطلب : داستان عشقه بی پایان، 
برچسب ها : داستان کوتاه، عشقه بی پایان، banoo64،
لینک های مرتبط :
          
یکشنبه 9 دی 1397

اوه اینو نگاه نسرینی ، چه بهت میاد
- ندا جون خودت میدونی چقدر حساسم رو یقه و بلندی پیراهن

- آره میدونم خب اینکه یقه ش خوبه ولی حیف که کوتاهه

- خب بریم تو ببینم شاید اونی که بخوامو داشته باشن 

حرف نسرین هنوز تمام نشده بود که نیما بهشون می رسه میگه منم نظر بدم لوس نمیشه 

ندا و نسرین به هم نگاه میکنن که نسرین چشمک یواشکی میزنه و میگه

خوبه خودتون میدونین نظرتون لوسه و بازم میخواین انتخاب کنین
یهو نیما ساکت میشه و فقط نگاه میکنه ، مونده چی بگه که جو تغییر بکنه و ضایع نشه که ندا یهویی پقی میزنه زیر خنده و میگه
الهی دورت بگردم داداشم چرا چهره ت اینجوری شده
عزیزه دلم نسرینی فقط شوخی کرده بود به دل نگیر

بعد نیما رو میکنه به نسرین میکنه و میگه واقعا شوخی کردین یا جدی بود ، نسرین لبخند میزنه و میگه شوخی کردم تا شما باشین بمن جریمه ندین ، با این حرف نسرین هرسه زدن زیر خنده و نیما گفت حالا که اینجور شد انتخاب لباستون بامنه و جوابی حق ندارین بدین
تو حرف نیما طوری جدی نشون میداد که ندا هم شوکه به نسرین نگاه و بعد به نیما نگاه کرد و نیما هم زودتر وارد فروشگاه شد و لباس مد نظر و برای فروشنده گفت و منتظر بود تا براش بیارن و بعد رو به نسرین و ندا میکنه و میگه بفرما داخل 
نسرین خانوم اتاق پرو منتظرتونه و طوری حرفشو جدی با نگاهش نشون داد که نسرین فقط نگاه کرد و اومد و رفت تو اتاق پرو

بعد نیما پیراهن بلند به رنگ یاسی بلند و ساده که فقط کمی رو یقه و لبه آستین و لبه دامن کار شده بود اونم با نگین و گیپور همرنگ لباس اما تیره تر که نشون بده و داد به ندا گفت بهش بده 

اونم گرفت و یراس رفت دمه در اتاق پرو و به نسرینی داد و اونم با ناراحتی گرفت و گفت دستت درد نکنه

ندا رو به نسرین میکنه و میگه 
ناراحتی عزیزه دلم
- خب انتظار نداشتم آقا نیما اینجور برخورد باهام داشته باشه
من فقط شوخی کردم 

- حالا بپوش عزیزه دلم بعدن میحرفیم

ندا اینو گفت و در اتاق پرو و بست و سمته نیما رفتو دسته شو گرفت و از مغازه بیرون رفت تا دلیل رفتارشو ازش بپرسه 

- نیما میگه چته دختر چرا اینجوری میکنی
- من یا تو،این چه رفتاری بود با نسرین داشتی ، چیه , تو میشد که باهاش اینجوری برخورد کردی
- نیما لبخندی زد و گفت لازم بود تا این خانوم منو دسته کم نگیره حالا بریم داخل , تا ببینی برادرت چه سلیقه ای داره

ندا هم فقط نگاش کرد و رفت تو مغازه و نیما هم فقط سر تکون داد و پشت سر ندا رفت تو مغازه و کنار فروشنده مشغول حرف زدن شد که نسرین آروم ندا رو صدا میزنه و ندا هم سریع میره پشت در اتاق پرو و میگه در وباز کن ببینمت

در و باز کرد و ندا تا خواست شوخی کنه و اذیتش کنه ثابت شد فقط نگاش کرد

یه پیراهن ساده ی بلند که زیاد روش کار نشده بود طوری به صورتش هماهنگ بود و زیبایی خاصی داشت که نسرین تو این زیبایی غرق شده بود با لبخند رو به ندا میگه بهم میاد

ندا یه جیغ کوتاه از رو ذوق میزنه و نسرینو بغل میکنه و میگه مبارکت باشه نسرینی
خیلی خوشگل شدی ، ان شاءالله لباس عروسیتو بعضی ها انتخاب کنن که نسرین تا شنید لپاش گل انداخت و گفت بسه دیوونه 
هر دو با هم خندیدن و ندا میگه داداش بدو بیا ببین چه کردی

نیما از سر ذوق میاد کنار در اتاق پرو و میگه با اجازه نسرین خانوم و بعد کنار ندا قرار میگیره و به نسرین نگاه میکنه و ساکت و مات و مبهوت نسرینو نگاه میکنه و مونده بود چی بگه ، رفتار و نگاه نیما نسرین و معذب کرد و خودشو جمع و جور کرد و نیما گفت اینو من انتخاب کردم ، امکان نداره، چقدر بهتون میاد 
جدی منم خوب سلیقه ای دارما بعضیها نمیدونم چرا گفتن سلیقه من لوسه

نسرین سرشو بالا میاره تو چشمای نیما نگاه میکنه میگه ممنونم آقا نیما ، ببخشید حق با شما بود و منم حرفمو پس میگیرم ، سلیقه ی شما هم واقعا زیباست ، یه مدلش همین پیراهنی که برام انتخاب کردین

نیما تو چشمای عسلی نسرین نگاه میکنه و لبخندی پر از محبت میزنه میگه خواهش میکنم
منم از شما معذرت میخوام اگه بد رفتار کردم 
- نه خواهش میکنم عیبی نداره جبران کردین دیگه. با این سلیقه زیباتون

نیما گفت به زیبایی سلیقه شما نمیرسه و خواست ادامه بده و ندا میپره وسط بسه. دیگه
انقدر تعریف از هم نکنین دیر کردیم باید بریم
نیما و خنده ای کرد و رو به ندا گفت باز حست فعال شد

ندا یه ببخشید به نسرین گفت و در اتاق پرو بست گفت نسرینی زود عوض کن بیا و بعدش یه نیشگون رو بازوی نیما میگیره بریم خونه نشونت میدم صبر کن

ادامه،،، 15




نوع مطلب : داستان عشقه بی پایان، 
برچسب ها : داستان کوتاه، عشقه بی پایان، banoo64،
لینک های مرتبط :
          
شنبه 8 دی 1397

نسرین یه نگاه به نیما میکنه و  بعدش زیر زبونی طوری که نیما متوجه نشه یواش میگه خوبه چیزه دیگه ای نگفتم وگرنه جریمه ش سنگین میشد 
- نسرین خانوم چیزی گفتین
- ها ، نه ، با خودم بودم
- آهان فکر کردم با من بودین بعد چشماشو ریز کرد و به نسرین خیره شد و گفت
واقعا با من نبودین دیگه
- نسرین از این حرکت نیما یهو لبخند میزنه و میگه خب کمی ولی بیشتر با خودم بودم،
نیما یهو خنده ش میگیره تا خواست چیزی بگه ندا از اتاق پرو اومد بیرون و اون لباس مورد نظر به فروشنده داد و بعد مبلغ شو ازش پرسید و حساب کرد و از مغازه اومدن بیرون،
بعد نیما رو به نسرین کرد و گفت
نسرین خانوم خب حالا نوبته منه
لطفا جریمه تون یادتون نره 
نسرین هم رو به نیما و میکنه و میگه ، بله میدونم برا همین دنبال مغازه مورد نیاز شما هستم فعلا اینا مدنظر من نبودن و نیستن 
یجایی میشناسم لباسهای شیک و زیبایی دارن پس لطفا کمی صبر داشته باشین و همرام بیان ، 
تو این میون که هنوز به جایی که مدنظر بود برسن ، نسرین خرید های خودشو و خانواده شم که لازم داشتنو تهیه کرد جز یچیز که مونده بود
اونم یه لباس مجلسی ، آخه به عروسی یکی از آشناها دعوت شده بودن و برا همه لباس خرید جز خودش واسه همین دنبال یه لباس فروشی خوب می گشت که یهو چشمش به لباس شیک مردونه تو تنه مانکن می بینه و یه راست میره تو مغازه و رو به ندا و نیما میکنه و میگه خب آقا نیما برین اتاق پرو تا براتون لباس و بیارن
- نیما نگاهی به نسرین میکنه و میگه یعنی انتخاب کردین ، کدومشونه ، کدوم رنگش ، اصلا بمن میاد
- نسرین دست به سینه کناره در اتاق پرو رو به نیما میکنه میگه ، مگه نگفتین باید جریمه بدم پس لطفا برین داخل تا ندا براتون لباسو بیاره ،
 نیما دیگه چیزی نگفت و داخل اتاق پرو شد و منتظر ندا
بعد چند دقیقه ندا با یه پیراهن سبز که  به رنگ چشمای نیما هم میومد و با شلوار کتان مشکی راسته و یه کمربند مشکی چرم رفت پشت در اتاق پرو گفت داداشم بیا اینم جریمه نسرینی

نیما در و باز میکنه و لباس و از دست ندا میگیره و تشکر میکنه و در و میبنده ، وقتی تو اتاق پرو بود از لباس تو دستش خوشش نیومد آخه هیچوقت لباس رنگی جز سفید  و رنگهایی که به سفید نزدیکتر بود انتخاب میکرد اما تا حالا سبز نخریده بود و فکر میکرد اصلا بهش نمیومد و همین جور نگاهش میکرد که ندا گفت پوشیدی داداشم 
نیما گفت نه هنوز
بعد نسرین میگه زیاد بهش فکر نکنین بهتون میاد یه امتحان کنین 
نترسین جریمه من حرف نداره 
بعد ندا رو به نسرین میکنه کشتی داداشمو ، بعدش با هم خندیدن
بعد چند دقیقه در اتاق پرو باز شد و نیما اومد بیرون
ندا دهنش وا مونده بود چی بگه
چقدر شیک شده بود
طوری ترکیب رنگهای چشم و پیراهن سبزش با هم طنازی میکردن که حتی فروشنده گفت واقعا عالیه
نسرین گفت مبارکتون باشه بهتون میاد
ندا گفت داداشم یه دور کامل بچرخ ببینمت
نیما هم یه دور کامل زد و با لبخند گفت خب خواهری چطوره
ندا میره کنارشو میگه وااااااااااااای عالیه
حرف نداره
خوشگل بودی و خوشگلتر شدی

بعد فروشنده گفت چقدر بهتون میاد
واقعا سلیقه نامزدتون حرف نداره

یهو نیما با لبخند و پر از تشکر رو به نسرین میکنه و میگه ممنونم خانومی ، بعدش ندا یه چشمک به نیما میزنه میگه مبارکه داداشم ان شاءالله عروسیت
بعد رو به نسرین میکنه ممنونم نسرینی سلیقه ت حرف نداره

نسرین یه لبخند میزنه و میگه ممنونم ندا جون ، بعدش رو کرد به نیما گفت اینم از جریمه من 
خب اگه کاری ندارین و جریمم تموم شد من برم خریدمو انجام بدم
ندا گفت منم میام و بعد رو به نیما کرد گفت داداشم تو هم لباساتو سریع عوض کن و بیا 
تا تو بیای منو نسرین هم بریم خرید آخرشو انجام بده و بریم خونه
نیما یه باشه ای گفت و رفت تو اتاق پرو تا لباسشو در بیاره و عوض کنه و حساب کنه و بهشون برسه و بعد برن خونه



ادامه ،،، 14




نوع مطلب : داستان عشقه بی پایان، 
برچسب ها : داستان کوتاه، عشقه بی پایان، banoo64،
لینک های مرتبط :
          
جمعه 7 دی 1397


( کل صفحات : 4 )    1   2   3   4   


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو